از کوچه ای می گذرم، کنار درب کوتاه ِ خانه ای قدیمی، پیرزنی می بینم ، نشسته و به کوچه و عابرهایش چشم می دوزد. چه چیز از این گذر هر روزه در ذهنش می گذرد ؟ نمی دانمفقط این را خوب می دانم
روزی می نوشتم
و این روزها
خط های بزرگ بیلبورد ها هم برایم کسل کننده و طویل می شوند
می دانم
آنکه راه می رود
روزی می نشیند
و آنکه می نشیند
محکوم است به نظاره کردن
به چه می اندیشد ؟
اصلا چه فرقی دارد ؟
چه چیز قرار است ع
برچسب: قلاف,
نویسنده: نیما جعفری
تاريخ: يکشنبه
5 شهريور
1396 ساعت: 1:46